...آنچه يافت مي نشود آنم آرزوست
جغرافیای کوچک من بازوان توست ای کاش تنگ تر شود این سرزمین من... * گذشت با همه ی خوبی ها و بدی هاش و به مناسبتش خیال خام پلنگ من به سوی ماه جهیدن بود و مـاه را زِ بلندایش به روی خاک کشیدن بود حسین منزوی * بخاطر یه علاقه ی مشترک... دوستی گفت:"صبر کن زیراکه صبر،کار تو خوب زود کند آب رفته به جوی باز آرد کارها به از آنچه بود کند" گفتم:"ار آب رفته باز آید ماهی مرده را چه سود کند؟" «جمال الدین اصفهانی » تلخ تلخ... داغ داغ... بیگانه نه! اما چه سرد این گوشه ایستاده ای فردا خداحافظی گرمی در پیش است نه مثل همیشه که دستهایم را رها کنی مثل آخرین بوسه بر جنازه ای سرد... "شهنام نوری" *باورم نمیشه وضعیت الانمو... هنوز تو شوکم! این وسط کی داره دروغ میگه؟ *میشه مغزمو در بیارم بذارم تو تراس هوا بخوره؟ مردم همه تورا به خدا سوگند می دهند اما برای من تو آن همیشه ای که خدا را به تو سوگند می دهم...
*تهرانیم... هنوز هم نمیدانم هر سال که میگذرد یک سال به عمرم اضافه میشود یا یک سال از آن کم میشود! "گاندی" *٢۵ سال پیش تو یه همچین روزی به دنیا اومدم... وزندگی عجیب جریان دارد! نرده های کنار خیابان بهتر از تو مرا میشناسند نیمکتهای تک زیر باران بهتراز تو مرا میشناسند شهروندان شهر خموشان بهتر از تو مرا میشناسند خط کشی های طول خیابان بهتر از تو مرا می شناسند مشتری های منظومه نان بهتر از تو مرا می شناسند کودکان فرار از دبستان بهتر از تو مرا می شناسند رفتگرهای صبح زمستان بهتر از تو مرا می شناسند سمت آن ناکجایی که در آن بهتر از تو مرا می شناسند... "محمدعلی حریری" کاش شده بود ماهی نباشم
... تا از دست های خطاکار تو
نلغزم به رود!!!
بوی باران بوی سبزه بوی خاک فریدون مشیری
دوعدد دوچرخه واسه خودمون خریدیم و ... شبهای تابستون صفا سیتی 
پلنگ من ـ دل مغرورم ـ پرید و پنجه به خالی زد
که عشق ـ ماه بلند من ـ ورای دست رسیدن بود
گل شکفته ! خداحافظ، اگرچه لحظــه دیـــدارت
شروع وسوسهای در من، به نام دیدن و چیدن بود
من و تو آن دو خطیـم آری، موازیــان به ناچاری
که هردو باورمان ز آغـاز، به یکدگــر نرسیدن بود
اگرچه هیچ گل مرده، دوباره زنده نشد امّا
بهار در گل شیپـوری، مدام گرم دمیدن بود
شراب خواستم و عمرم، شرنگ ریخت به کام من
فریبکــار دغلپیشه، بهانه اش نشنیـدن بود
چه سرنوشـت غمانگیزی، که کرم کوچک ابریشم
تمام عمر قفس میبافت، ولی به فکر پریدن بود
*بی شیر و شکر هرچه خواست قهوه را به کامم ریخت

عابران غبار وغریبی بیشتر از تو با من رفیقند
آنقدر چشم خود را نوشتم جای پای عبورت که دیگر
جان آن گندمین روی ماهت بس که بوسیده ام قرص نان را
بس که این کوچه پس کوچه ها را بی قرار از قرارت دویدم
برگ های مرا در بدر کرد شب خزانی که بر من گذر کرد
میروم با عصای خیالی در پی رد پای خیالی

شاخه های شسته باران خورده پاک
آسمان آبی و ابر سپید
برگهای سبز بید
عطر نرگس رقص باد
نغمه شوق پرستو های شاد
خلوت گرم کبوترهای مست
نرم نرمک می رسد اینک بهار
خوش به حال روزگار
خوش به حال چشمه ها و دشت ها
خوش به حال دانه ها و سبزه ها
خوش به حال غنچه های نیمه باز
خوش به حال دختر میخک که می خندد به ناز
خوش به حال جام لبریز از شراب
خوش به حال آفتاب
ای دل من گرچه در این روزگار
جامه رنگین نمی پوشی به کام
باده رنگین نمی نوشی ز جام
نقل و سبزه در میان سفره نیست
جامت از ان می که می باید تهی است
ای دریغ از تو اگر چون گل نرقصی با نسیم
ای دریغ از من اگر مستم نسازد آفتاب
ای دریغ از ما اگر کامی نگیریم از بهار
گر نکوبی شیشه غم را به سنگ
هفت رنگش میشود هفتاد رنگ
| Design By : Night Skin |
