...آنچه يافت مي نشود آنم آرزوست

جغرافیای کوچک من بازوان توست

ای کاش تنگ تر شود این سرزمین من...

 

* گذشت با همه ی خوبی ها و بدی هاش و به مناسبتش چشمک دوعدد دوچرخه واسه خودمون خریدیم و ... شبهای تابستون صفا سیتی بغل

 

نوشته شده در ۱۳٩٠/٢/۳ساعت ۱٢:۱٠ ‎ب.ظ توسط raha نظرات () |

                      خیال خام پلنگ من به سوی ماه جهیدن بود

و مـاه را زِ بلندایش به روی خاک کشیدن بود

پلنگ من ـ دل مغرورم ـ پرید و پنجه به خالی زد
که عشق ـ ماه بلند من ـ ورای دست رسیدن بود

گل شکفته ! خداحافظ، اگرچه لحظــه دیـــدارت
شروع وسوسه‌ای در من، به نام دیدن و چیدن بود

من و تو آن دو خطیـم آری، موازیــان به ناچاری
که هردو باورمان ز آغـاز، به یکدگــر نرسیدن بود

اگرچه هیچ گل مرده، دوباره زنده نشد امّا
بهار در گل شیپـوری، مدام گرم دمیدن بود

شراب خواستم و عمرم، شرنگ ریخت به کام من
فریبکــار دغل‌پیشه، بهانه ‌اش نشنیـدن بود

چه سرنوشـت غم‌انگیزی، که کرم کوچک ابریشم
تمام عمر قفس می‌بافت، ولی به فکر پریدن بود


                                       حسین منزوی

 

* بخاطر یه علاقه ی مشترک...

نوشته شده در ۱۳۸٩/۱۱/٢٢ساعت ۱:٠۳ ‎ب.ظ توسط raha نظرات () |

دوستی گفت:"صبر کن زیراکه

صبر،کار تو خوب زود کند

آب رفته به جوی باز آرد

کارها به از آنچه بود کند"

گفتم:"ار آب رفته باز آید

ماهی مرده را چه سود کند؟"

                                             «جمال الدین اصفهانی »


*بی شیر و شکر هرچه خواست قهوه را به کامم ریخت

                                                                        تلخ تلخ...

                                                                                     داغ داغ...

نوشته شده در ۱۳۸٩/۱٠/۱٢ساعت ٤:٠٥ ‎ب.ظ توسط raha نظرات () |

بیگانه نه!

اما

چه سرد این گوشه ایستاده ای


فردا خداحافظی گرمی در پیش است

نه مثل همیشه

که دستهایم را رها کنی


مثل آخرین بوسه

بر جنازه ای سرد...

"شهنام نوری"

 

*باورم نمیشه وضعیت الانمو... هنوز تو شوکم! این وسط کی داره دروغ میگه؟

*میشه مغزمو در بیارم بذارم تو تراس هوا بخوره؟

 

نوشته شده در ۱۳۸٩/۱٠/۱٠ساعت ٤:٤٥ ‎ب.ظ توسط raha نظرات () |

مردم همه تورا به خدا سوگند می دهند

اما  برای من

تو آن همیشه ای

که

خدا را به تو سوگند می دهم...

*تهرانیم...

نوشته شده در ۱۳۸٩/٩/٢٥ساعت ٢:٢٢ ‎ب.ظ توسط raha نظرات () |

هنوز هم نمیدانم هر سال که میگذرد یک سال به عمرم اضافه میشود یا یک سال از آن کم میشود!

"گاندی"

 

*٢۵ سال پیش تو یه همچین روزی به دنیا اومدم... وزندگی عجیب جریان دارد!

نوشته شده در ۱۳۸٩/٧/۱٤ساعت ٧:٤٠ ‎ب.ظ توسط raha نظرات () |

میشناسیم؟

نرده های کنار خیابان بهتر از تو مرا میشناسند

نیمکتهای تک زیر باران بهتراز تو مرا میشناسند


عابران غبار وغریبی بیشتر از تو با من رفیقند

شهروندان شهر خموشان بهتر از تو مرا میشناسند


آنقدر چشم خود را نوشتم جای پای عبورت که دیگر

 خط کشی های طول خیابان بهتر از تو مرا می شناسند


جان آن گندمین روی ماهت بس که بوسیده ام قرص نان را

مشتری های منظومه نان بهتر از تو مرا می شناسند


بس که این کوچه پس کوچه ها را بی قرار از قرارت دویدم

 کودکان فرار از دبستان بهتر از تو مرا می شناسند


برگ های مرا در بدر کرد شب خزانی که بر من گذر کرد

رفتگرهای صبح زمستان بهتر از تو مرا می شناسند


میروم با عصای خیالی در پی رد پای خیالی

سمت آن ناکجایی که در آن بهتر از تو مرا می شناسند...

"محمدعلی حریری"

نوشته شده در ۱۳۸٩/٦/۱٧ساعت ۱٢:۳٧ ‎ق.ظ توسط raha نظرات () |

کاش شده بود ماهی نباشم

...

تا از دست های خطاکار تو

نلغزم به رود!!!

 

 

نوشته شده در ۱۳۸٩/٤/٢٢ساعت ۱:۳٢ ‎ق.ظ توسط raha نظرات () |

مشاهده یادداشت خصوصی

نوشته شده در ۱۳۸٩/۱/۱٦ساعت ۱٠:۳٢ ‎ق.ظ توسط raha نظرات () |

 

بوی باران بوی سبزه بوی خاک
شاخه های شسته باران خورده پاک
آسمان آبی و ابر سپید
 برگهای سبز بید
عطر نرگس رقص باد
نغمه شوق پرستو های شاد
خلوت گرم کبوترهای مست
 نرم نرمک می رسد اینک بهار
خوش به حال روزگار
 خوش به حال چشمه ها و دشت ها
خوش به حال دانه ها و سبزه ها
خوش به حال غنچه های نیمه باز
 خوش به حال دختر میخک که می خندد به ناز
 خوش به حال جام لبریز از شراب
 خوش به حال آفتاب
 ای دل من گرچه در این روزگار
 جامه رنگین نمی پوشی به کام
باده رنگین نمی نوشی ز جام
 نقل و سبزه در میان سفره نیست
 جامت از ان می که می باید تهی است
ای دریغ از تو اگر چون گل نرقصی با نسیم
ای دریغ از من اگر مستم نسازد آفتاب
 ای دریغ از ما اگر کامی نگیریم از بهار
 گر نکوبی شیشه غم را به سنگ
 هفت رنگش میشود هفتاد رنگ

 

فریدون مشیری

نوشته شده در ۱۳۸۸/۱٢/٢۸ساعت ۱۱:٠۳ ‎ب.ظ توسط raha نظرات () |


Design By : Night Skin